امید (نوشته خودم) - تاریخ: 1393/3/10 ساعت: 19:11
سالها بود که به دنبال اميدش بود ... پيدايش کرد، «اميدم»؛ ازم گرفتش ...
نبودن آرزوی من است... (نوشته خودم) - تاریخ: 1392/12/16 ساعت: 17:46
نشسته ام در تنهایی خود کتاب زندگیم را ورق می زنم روزهای گذشته و آینده ام در صفحات این کتاب حک شده اند حالم دست خودم نیست تا بتوانم آینده ام را به میلم بسازم آینده را نمی توانم تغییر دهم توانی برای تغییر نوشته ها ندارم و تنها قادر به خواندن این کتاب هستم ناچارم فقط به بودن ... بودنی که نه برای خودم و...
شاید برایش بهتر باشد... (نوشته خودم) - تاریخ: 1392/12/16 ساعت: 17:43
میدانم روزهای باقی مانده ام هم می گذرد... مثل ثانیه هایی که می گذرند مثل سال هایی که گذشت... می گذرد و حسرت به دلم می گذارند... حسرتی که داغش سالها بر تنم می ماند... تنها دل خوشیم اینست که شاید برایش بهتر باشد...
آن وقت که میفهممم... (نوشته خودم) - تاریخ: 1393/3/10 ساعت: 19:10
ريز می شوم و میبینم کسی نیست در نزديکيم اما امروز که سالها گذشته است از آن روز به فردایی رسیدم که فهمیدم خدا در کنارم بود فقط من چشم دیدنش را نداشتم فقط من او را کس ندانستم میدانم چشم هایم باز میبیند بی کسی هایم را اما دلخوش فردای فرداهایم هستم آن وقت که میفهمم...
روز و شب (نوشته خودم) - تاریخ: 1392/12/16 ساعت: 17:36
چشم هایمان را باز می کنیم... روز پر از تکراری هایمان شروع می شود... همان چیزهایی که باید ببینیم را میبینیم... می گذرانیم... بگذرد گذراندی که بر خیلی ها زخم هایی برجا می گذارد... و اینها بایدهایشان بود که باید می دیدیم... اینگونه به وجود آمده است و این خواست او بوده است... نمی توان چیزی را عوض کرد و ...

برچسب‌های مرتبط

دل نوشته |